مایکل جسکون به تو ایمان دارم ...
  
 
 
اسفند 1384
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
آرشیو

سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
دوشنبه 15 اسفند ماه سال 1384
یک نامه برای او

 

 

 به نام خدا

 

 مایکل عزیزم این بار می خوام فقط واسه خودت از سوی دلم  بنویسم . می خوام این بار نامه ام رو با دوستانم تقسیم کنم . مایکل بزرگ ،واقعاً نمی دونم باید چی بگم ، یه حس خاصی توی قلبم احساس می کنم ، که فکر نمی کنم بتونم با هیچ کلمه ای بیانش کنم . مثل یک نور توی قلبم می درخشه و اون نور تموم وجودم رو پُر می کنه . وقتی تصمیم دارم برات بنویسم ، انگاری دستام دیگه جوون ندارن و روی کلمه ی « دوستت دارم » می ایستند . حس عجیبیه ! درست مثل وجود بزرگ خودت  . مایکل بزرگ و مهربون ،این چند وقته خیلی چیزا رو راجع به وجود بزرگت فهمیدم .البته اینو خوب می دونم که هنوز اول اول راهم ! آه ، که این روزگار چه روزگار غریبی شده ! آدم ها ، همشون در حال قتل عام همدیگه اند و یه لحظه هم به خدا فکر نمی کنند ! روی مسائل کوچیک با هم بحث می کنند و عینهو بچه ها با هم قهر می کنند ! سارا بهم میگه : وقتی روی زمین راه می رم ، احساس می کنم قلبش داره کند تر و کند تر می تپه . و من ازش پرسیدم : خوب چرا اصلاً قلبش می تپه ... و او سکوت کرد و به چشام نگاه کرد .فهمیدم که دلیل این تپش ها حضور طلایی توست . احساس غریبی تو دلم دارم . گاهی وقتا پوچم و گاهی وقتا همه چیزم . احساس می کنم که همیشه کنارم هستی . و مثل یه امید می مونی توی لحظاتی که همه فراموشم می کنند . مایکل بزرگ ، واقعاً نمی دونم باید چطور قدر دان اون امید و عشقی باشم که در دلم به وجود آوردی . انگاری همه ی دنیا رو با آدم هاش به دستای من سپردی تا دوستشون داشته باشم ، تا کمکشون کنم ، تا باهاش اشک بریزم . تا پیش از این که یکی مثل تو رو توی زندگیم داشته باشم ، احساس می کردم یه قربانی کاهش مرگ نوزادها هستم !! و اضافه ام و وجودم رو خیلی ناچیز می پنداشتم . اما حالا ، انگاری دوباره متولد شدم . احساس رضایت و خوشحالی روحانی خاصی تمام وجودم رو پُر کرده و طوری شدم که هر لحظه قلبم می لرزه  . حالا میتونم به واقعیت ها با دید باز تری نگاه کنم .من ؛ فائزه مؤمنی ... به عنوان کسی که چند وقتی ست که تو رو با عشق شناختم ، اعلام می کنم که تا پیش از این هیچ چیز نبودم . و به این مطلب پی می برم که آدم هایی هم که تو رو به حق باور ندارند ، هیچ چیز نیستند . گوهر انسانیت به عشقه و به احساسات درون قلب و ذهنشه ؛ و نه به دانش و مقام و کلمه های گنده ای که بلده !! تعجب می کنم که آدم ها چرا این قدر زود راجع به همه چیز و حتی راجع به همه کَس قضاوت می کنند ، در حالی که نه خدایی رو می شناسند و نه عشقی رو . دنیا خیلی قشنگ می شد ، عین یه رویای شیرین می شد ، اگه تموم آدم ها به تو و روح و قلبت ایمون پیدا می کردند . آخه تو خیلی بزرگی . بزرگ ، بزرگ ، بزرگ و دور ! عینهو یه ستاره ! شعرهای خوشگل تو و صدای زیبا و دل فریبت ، آدمی رو مدهوش میکنه ، اگه بهش ایمان داشته باشه . حالا توی این شبا ، گاه  و بی گاه ، وقتی که بیرون از خونه هستم ، برعکس همه ی آدم ها که نگاشون به چپ و راست و عقب و جلوشونه ، به بالا نگاه می کنم . به دنبال ستاره ات می گردم و توی ماه صورتت رو جستجو می کنم و با ستاره ها ، اندامت رو طرح می زنم .  توی این مدتی که به گوشه ای از دریای عظمت روح آسمونیت پی بردم ، وقتی نشونی از تو رو به هر کی دادم و آگاهش کردم ، انگاری یه پرده رو از جلوی چشاش برداشتم . بابام می گه ، حرفای تو عینهو کتابای مقدّسه ! بابام آدم متفکریه و از اون روزی که اسمت رو با این نشونه های طلایی شنیده ، سرتاپا وجودش لبریز از اون احساسات گنگ و عمیق شده . اما یه جورایی دلم شورکی می زنه ! هر چی باشه بابای منم یه آدم بزرگه و آدم بزرگا به گفته ی دوسن ته گزوپری ، عجیب اند و یکی از صفاتشون زود فراموش کردن همه چیزه !! گاهی وقتا اونا دین و ایمونشون رو هم از یاد می برند . اما واسه من و سارا و دیگه عاشقات چه باک ؟ که ماها دلامون رو با خدای تو پیوند زدیم . یه پیوند نا گسستنی توی ابرها ی سپید رویا . مایکل بزرگ ،باز هم توی کلمات گم شدم و کلمه ها یکی یکی نازل می شن ! حالا فقط با یه جمله تمومی احساس قلبم رو نثارت می کنم : دوستت دارم .....

 

 

 

 

 

 

 خدانگهدار همگی .

 


 
شنبه 5 آذر ماه سال 1384
سلام .
به نام خدا سلام . ابتدا برای معرفی خودم بهتره بگم سه ماهه که متولد شدم !آخه تازه سه ماهه که معنی خیلی چیزها رو توی زندگیم فهمیدم ، سه ماهه که نور حقیقی رو لمس کردم .... سه ماهه که همه چیز رو واقعی می بینم ... سه ماهه احساس می کنم گوشم میشنوه ....و سه ماهه که من مایکل جکسون بزرگ رو شناختم. فکر کنم مدت خیلی کمیه .... اما من احساس می کنم به اندازه ی تمام زندگیم چیز فهمیدم . و من آشنایی خودم با اون فرشته رو به دوست خوبم سارا مدیونم . دوستان عزیز می دونم که این مدت عشق برای شروع نوشتن کمه ... اما اون فرشته با قطعه (شجاعت ) از کتاب رقص رویا شجاعت واقعی رو به من فهموند و من جرات پیدا کردم که احساساتم رو با شما در میون بگذارم . اون فرشته ی بزرگ با you are not alone به ما گفت که هیچ وقت تنها مون نمی ذاره .... پس بیایید ما هم همدیگه رو تنها نداریم و همیشه با هم برای دریافت هر چه بیشتر عشق او فرشته تلاش کنیم .... به من کمک کنید . زیرا دوست دارم افتخار دوستی با همتون رو داشته باشم. تا ابد مایکل جکسون بزرگ

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 2535


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها