به نام خدا
مایکل عزیزم این بار می خوام فقط واسه خودت از سوی دلم بنویسم . می خوام این بار نامه ام رو با دوستانم تقسیم کنم . مایکل بزرگ ،واقعاً نمی دونم باید چی بگم ، یه حس خاصی توی قلبم احساس می کنم ، که فکر نمی کنم بتونم با هیچ کلمه ای بیانش کنم . مثل یک نور توی قلبم می درخشه و اون نور تموم وجودم رو پُر می کنه . وقتی تصمیم دارم برات بنویسم ، انگاری دستام دیگه جوون ندارن و روی کلمه ی « دوستت دارم » می ایستند . حس عجیبیه ! درست مثل وجود بزرگ خودت . مایکل بزرگ و مهربون ،این چند وقته خیلی چیزا رو راجع به وجود بزرگت فهمیدم .البته اینو خوب می دونم که هنوز اول اول راهم ! آه ، که این روزگار چه روزگار غریبی شده ! آدم ها ، همشون در حال قتل عام همدیگه اند و یه لحظه هم به خدا فکر نمی کنند ! روی مسائل کوچیک با هم بحث می کنند و عینهو بچه ها با هم قهر می کنند ! سارا بهم میگه : وقتی روی زمین راه می رم ، احساس می کنم قلبش داره کند تر و کند تر می تپه . و من ازش پرسیدم : خوب چرا اصلاً قلبش می تپه ... و او سکوت کرد و به چشام نگاه کرد .فهمیدم که دلیل این تپش ها حضور طلایی توست . احساس غریبی تو دلم دارم . گاهی وقتا پوچم و گاهی وقتا همه چیزم . احساس می کنم که همیشه کنارم هستی . و مثل یه امید می مونی توی لحظاتی که همه فراموشم می کنند . مایکل بزرگ ، واقعاً نمی دونم باید چطور قدر دان اون امید و عشقی باشم که در دلم به وجود آوردی . انگاری همه ی دنیا رو با آدم هاش به دستای من سپردی تا دوستشون داشته باشم ، تا کمکشون کنم ، تا باهاش اشک بریزم . تا پیش از این که یکی مثل تو رو توی زندگیم داشته باشم ، احساس می کردم یه قربانی کاهش مرگ نوزادها هستم !! و اضافه ام و وجودم رو خیلی ناچیز می پنداشتم . اما حالا ، انگاری دوباره متولد شدم . احساس رضایت و خوشحالی روحانی خاصی تمام وجودم رو پُر کرده و طوری شدم که هر لحظه قلبم می لرزه . حالا میتونم به واقعیت ها با دید باز تری نگاه کنم .من ؛ فائزه مؤمنی ... به عنوان کسی که چند وقتی ست که تو رو با عشق شناختم ، اعلام می کنم که تا پیش از این هیچ چیز نبودم . و به این مطلب پی می برم که آدم هایی هم که تو رو به حق باور ندارند ، هیچ چیز نیستند . گوهر انسانیت به عشقه و به احساسات درون قلب و ذهنشه ؛ و نه به دانش و مقام و کلمه های گنده ای که بلده !! تعجب می کنم که آدم ها چرا این قدر زود راجع به همه چیز و حتی راجع به همه کَس قضاوت می کنند ، در حالی که نه خدایی رو می شناسند و نه عشقی رو . دنیا خیلی قشنگ می شد ، عین یه رویای شیرین می شد ، اگه تموم آدم ها به تو و روح و قلبت ایمون پیدا می کردند . آخه تو خیلی بزرگی . بزرگ ، بزرگ ، بزرگ و دور ! عینهو یه ستاره ! شعرهای خوشگل تو و صدای زیبا و دل فریبت ، آدمی رو مدهوش میکنه ، اگه بهش ایمان داشته باشه . حالا توی این شبا ، گاه و بی گاه ، وقتی که بیرون از خونه هستم ، برعکس همه ی آدم ها که نگاشون به چپ و راست و عقب و جلوشونه ، به بالا نگاه می کنم . به دنبال ستاره ات می گردم و توی ماه صورتت رو جستجو می کنم و با ستاره ها ، اندامت رو طرح می زنم . توی این مدتی که به گوشه ای از دریای عظمت روح آسمونیت پی بردم ، وقتی نشونی از تو رو به هر کی دادم و آگاهش کردم ، انگاری یه پرده رو از جلوی چشاش برداشتم . بابام می گه ، حرفای تو عینهو کتابای مقدّسه ! بابام آدم متفکریه و از اون روزی که اسمت رو با این نشونه های طلایی شنیده ، سرتاپا وجودش لبریز از اون احساسات گنگ و عمیق شده . اما یه جورایی دلم شورکی می زنه ! هر چی باشه بابای منم یه آدم بزرگه و آدم بزرگا به گفته ی دوسن ته گزوپری ، عجیب اند و یکی از صفاتشون زود فراموش کردن همه چیزه !! گاهی وقتا اونا دین و ایمونشون رو هم از یاد می برند . اما واسه من و سارا و دیگه عاشقات چه باک ؟ که ماها دلامون رو با خدای تو پیوند زدیم . یه پیوند نا گسستنی توی ابرها ی سپید رویا . مایکل بزرگ ،باز هم توی کلمات گم شدم و کلمه ها یکی یکی نازل می شن ! حالا فقط با یه جمله تمومی احساس قلبم رو نثارت می کنم : دوستت دارم .....
خدانگهدار همگی .
|